روزنه ای به آن سوی دیوار

گاه نوشت های یک الحادیاتی

روزنه ای به آن سوی دیوار

گاه نوشت های یک الحادیاتی

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

به محض این که وارد می شد، بچه ها دورش را می گرفتند و از سر و کولش بالا می رفتند مثل زنبورهای یک کندو.

مصطفی پدرشان، دوستشان و هم بازیشان بود. غاده می دید که چشم های مصطفی چه طور برق می زند و با شور و حرارت می گوید" ببین این بچه ها چقدر زور دارند! این ها بچه شیرند" با شادی شان شاد بود و به اشکشان بی طاقت.

کم تر پیش می آمد که "ولوُ" ی قراضه ی غاده را سوار شوند، از این ده به آن ده بروند و مصطفی وسط راه به خاطر بچه ای که در خاک های کنار جاده نشسته و گریه می کند پیاده نشود. پیاده می شد، بچه را بغل می گرفت، صورتش را با دستمال پاک می کرد و می بوسیدش. آن وقت تازه اشک های خودش سرازیر می شد. دفعه اول غاده فکر کرد بچه را می شناسد. مصطفی گفت: "نه نمی شناسم. مهم این است که این بچه ی یک شیعه است. این بچه هزار و سیصد سال ظلم را به دوش می کشد و گریه اش نشانه ظلمی است که بر شیعه ی علی رفته."

 

نیمه پنهان ماه، چمران به روایت همسر شهید، ص31

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۳۷
سجاد دهقانی

[آمریکا] - روز - خارجی - جاده

جاده ای پر درخت و با صفا.چمران رانندگی می کند و پروانه کنار او نشته است؛ مجذوب حرف های او.

پروانه: بابات کارش چی بود؟

چمران: جوراب بافی. می برمت کارگاهشو ببینی؛ نزدیک مسجد سرپولک.درآمدش خیلی کم بود، ولی حلال بود. پدرم با شیوه کار و زندگیش، یه چیزی رو خوب یادمون داد و اون بی توجهی به دنیا بود.اگه تو کسبش یه ذره بی انصافی می کرد، می تونست درآمد کلانی به دست بیاره؛ همچنان که خیلی از هم صنف های بابام کردن. ولی بابام، کمِ حلال رو به زیادِ حرام  ترجیح می داد.

[ایران] - شب - داخلی - کارگاه پدر چمران - گذشته

چمران و پروانه وارد کارگاه پدر می شوند. پدر سخت مشغول کار است و متوجه حضور آن ها نمی شود. کمی آنسوتر از پدر، نوجوانی حدودا شانزده ساله، بر روی قطعه ای کار می کند.

پروانه: (آرام و درگوشی) اون آقا پسر کیه؟

چمران: اون منم.یه قطعه از دستگاه جوراب بافی که بهش می گفتن "چتر" خراب شده بود و باید از خارج می اومد. شرایط اقتصادی هم شرایط بدی بود؛ دوران جنگ جهانی دوم و اون محدودیت ها. نبودن اون قطعه سبب شد نه تنها کار پدرم که کار خیلی از جوراب باف ها بخوابه.

در این حین نوجوان سر بلند می کند و به محل حضور چمران و پروانه می نگرد.

چمران: بیا بریم بیرون، حواسشون پرت می شه.

پروانه: کجا بریم؟

چمران: روی پشت بوم کارگاه. جایی که می شه آسمون رو سیاحت کرد.

هر دو از کارگاه بیرون می آیند و از پله های بام بالا می روند تا به روی بام می رسند. ماه و ستارگان در آسمان می درخشند و تهران قدیم در زیر نور مهتاب جلوه می کند.

پروانه: خب، می گفتی.

چمران: خدا لطف کرد و من اون قطعه رو ساختمش.

پروانه: (متعجب) تنهایی؟؟

چمران: (به شوخی)  نه؛ با کمک کارخونه "بل"

پروانه می خندد.

[آمریکا] -روز - خارجی -جاده - حال

چمران: (جدی ادامه می دهد) اول از همه کارگاه پدرم راه افتاد. و بعد بلافاصله شروع کردم به تولید انبوه. طوری که یکی از کاسبی های پدرم شد فروش چتر جوراب بافی؛ همون قطعه ای که تو کارگاه دیدی من داشتم می ساختمش. هر قطعه رو اگر صد تومن هم می فروختیم، می خریدندش؛ چون احتیاج داشتن. ولی پدرم اونها رو دونه ای پنج تومن می فروخت؛ کمی بیش تر از اون مقدار که تموم شده بود. این اون انصاف و کسب حلالیه که می گم.

پروانه: حالا اگه صد تومن هم می فروختید که اشکال نداشت.

چمران: از دیدگاه اقتصاد کاپیتالیستی و آمریکایی نه؛ ولی از دیدگاه اقتصاد اسلامی، چرا، اشکال داشت. حالا اینجا جای این بحث های اساسی نیست، یادم بیار یه بار برات توضیح بدم. مقصودم اینه که فقر برای خانواده ما یک اجبار نبود، یک انتخاب بود.

پروانه: حالا گذشته ها گذشته...

چمران: این طور نیست؛ فقر و ساده زیستی برای آینده من هم یک انتخابه. این همون چیزیه که راه ما رو از هم جدا می کنه.

مرد رویاها، سید مهدی شجاعی ،صص 32-29


پ ن:

واقعا عالی بود.از دیروز بعد از ظهر که شروع به خوندنش کردم تا پایان آخرین صفحه کتاب نتوستم بذارمش زمین،جز چند دقیقه برای نماز و شام!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۰۹
سجاد دهقانی