روزنه ای به آن سوی دیوار

گاه نوشت های یک الحادیاتی

روزنه ای به آن سوی دیوار

گاه نوشت های یک الحادیاتی

۳۲ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

فرض کنید چند تا جا[را]هم کوبیده بودید[اشاره به ماجرای کودتای نوژه]، شما بالاخره باید زمین هم بیایید یا همان آسمان می‏مانید؟ ما از این امور نمی‏ترسیم. ما از قشرهای خودمان می‏ترسیم؛ از خودمان. چنانچه شما آقایان و همپالگی های شما، سنخ روحانیت همه ـ ایّدهم اللّه‏ تعالی ـ اگر کارهایی خدای نخواسته انجام بدهید که از چشم ملت بیفتید، ولو در دراز مدت، آن روز است که فانتوم لازم نیست دیگر، خود ملت شما را کنار می‏زند.

صحیفه نور،ج13، سخنرانی برای روحانیون و ائمه جماعات تهران و شهرستان ها و روحانیون عضو بسیج (+)

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۲ ، ۱۹:۴۲
سجاد دهقانی

«قیدار می‌گوید: - ناصر! این خاورِ صفر ترگل ورگلی را که زیرِ پات انداختم، کجا بردی آچارکشی؟ ناصر خنده‌اش را می‌خورد. - همان درویش مکانیک که امر کرده بودید... - پس نیش‌ت را ببند... همان درویش مکانیک که امر فرموده بودیم، آچارکشی کرد... درست؟ آچارکشی یعنی چه؟

- چوب‌کاری می‌کنید قیدارخان... شوفر بیابان‌یم ناسلامتی. پیچ‌های خاور را باز کرد و دوباره بست دیگر... آچارکشی یعنی همین دیگر... درشت‌ش یعنی همین، ریزش را هم اگر بلد بودم که ناصرشوفر نمی‌شدم و توی بیابان‌ها آواره نمی‌شدم، می‌شدم درویش مکانیک و پای سجاده‌ی روغنی ذکرِ علی علی می‌گفتم...

قیدار جلو می‌رود و دو دست‌ش را می‌گذارد روی شانه‌ی ناصر:

-آچارکشی را من از خودم درآورده‌ام... من حرفِ بی بیِ این داش خلیل را خیلی قبول دارم... خیلی بیش‌تر از حرفِ نوخاسته‌های ام‌روزی... همان‌جور که آدم با آدم توفیر می‌کند، فرش هم با فرش توفیر می‌کند... موتور و اتول هم با موتور و اتول توفیر می‌کند. آچارکشی را من از خودم درآوردم. اختراعِ قیدار است... همان‌جور که فرشی که با عشق بافته شود، تومن تومن قیمت دارد، حساب کردم دخترِ آلمانیِ مرسدس چه می‌داند که عشق یعنی چه؟ مهندس و کارگرِ آلمانی چه می‌داند هیاتِ امام حسین و بیمه‌ی ابوالفضل و دستِ باوضو یعنی چه. ماشین‌هام را صفر می‌فرستم پیشِ درویش مکانیک، تا پیچ‌شان را باز کند و دوباره با وضو ببندد، با نفسِ حق‌ش سفت کند پیچ‌ها را از سر... از کارخانه‌ی آلمانی‌ش بپرسی، هیچ خاصیتی ندارد این کار، اما وسطِ جاده و بیابان، بچه‌های گاراژِ قیدار خاصیت‌ش را بخواهند یا نخواهند، می‌فهمند... اتول هم باید موتورش صدای "هو یا علی مدد" بدهد و چرخ‌ش به عشق بچرخد... گرفتی؟

همه راننده‌ها ساکت سر تکان می‌دهند. قیدار سوارِ مرسدس می‌شود و می‌خندد:

- حالا شنیده‌ام پاری گاراژدارهای دیگر هم به تقلید، اتول‌هاشان را می‌دهند به یک سری آدمِ دهن‌نشسته که آچارکشی کنند و خیال کرده‌اند خاصیت علی‌حده دارد!!

رمان قیدار-رضا امیرخانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۲ ، ۱۹:۲۹
سجاد دهقانی

مقام معظم رهبری در مقام رئیس جمهوری در یک محظوریت عجیبی قرار گرفته بودند. از یک طرف احساس می کرد از نظر شرعی و وظیفه به مصلحت کشور نیست، مهندس موسوی را معرفی کند و از طرف دیگر نظر امام آقای موسوی بود. بنابراین برای حضرت امام نامه‌ای نوشتند که "اگر حضرت‌عالی تشخیص می‌دهید که باید مهندس موسوی را معرفی کنم، حکم کنید، شما رهبر هستید. شما روز قیامت جواب دارید، ولی من جواب ندارم کسی را که مصلحت نمی‌دانم، نخست‌وزیر کنم، مگر این‌که حکم ولی فقیه بالای سر او باشد. حضرت‌عالی حکم کنید تا من ایشان را بگذارم"، امام هم می‌فرمودند: "من حکم نمی‌کنم، من حرف خودم را می‌زنم." بن‌بست عجیبی پیش آمده بود.
جریان بن‌بست نخست‌وزیری خیلی اوج گرفت. پنج‌شنبه‌ای بود که خدمت آقای هاشمی رفتم. ایشان در حیاط منزل‌شان به تنهایی مشغول مطالعه برای نماز جمعه‌ی فردا بودند. گفتم آقای هاشمی شرایط بدی پیش آمده، موضوع نخست‌وزیری را حل کنید، از یک طرف امام می‌فرمایند نظر من آقای موسوی است از طرفی هم آقای خامنه‌ای می‌گویند اگر نظر امام این است، حکم کنند تا من در قیامت توجیه شرعی داشته باشم، این باید حل شود. 
آقای هاشمی نیز خیلی نگران بود و گفتند اگر این گونه باشد، آقای خامنه‌ای خیلی آسیب می‌بیند. مقداری هم تندی کرد و گفت: "شماها مقصر هستید." گفتم: "ما که کاره‌ای نیستیم." به ایشان گفتم: "باید طوری این قضیه حل و فصل شود." گفتم: "آقای خامنه‌ای می‌گوید اگر نظر امام این است، ایشان حکم کند." آقای هاشمی گفتند که "شما این موضوع را به امام بگویید." سپس گفتم: "من حاضرم به امام بگویم، اما تنهایی خیر. یکی دو سه نفر باشیم". آقای هاشمی هم پذیرفتند که از امام ملاقات بگیرند و پیشنهاد کردم که به اتفاق آقایان مهدوی، جنتی و یزدی خدمت امام برویم. این آقایان را دیدم و گفتم چهارتایی نزد امام می‌رویم و اگر امام جمله‌ای گفت و قانع نشدیم، زود بلند نشویم. با آقایان شوخی کرده و گفتم خیلی زود جا نخوریم وقتی امام حرف زدند ما هم حرف بزنیم و ادله اقامه کنیم.
ما چهار نفر خدمت امام رفتیم، ابتدا آقای مهدوی موضوع را طرح کردند و آقایان هم به نوبت صحبت کردند تا نوبت به من شد، روزهای آخر وزارتم بود. من خدمت امام عرض کردم که "آقا اولاً چه آقای مهندس موسوی نخست وزیر باشد و چه کس دیگر، بنده دیگر وزیر کشور نخواهم شد. این را بگویم که خیال نشود به خاطر وزارت خودم دست و پا می‌زنم"، این‌جا آقای مهدوی با امام شوخی کردند و گفتند: "آقای ناطق فاتحه‌ی خودش را خوانده است". بعد گفتم: "آقای خامنه‌ای می‌گویند که اگر نظر شما آقای مهندس موسوی است، حکم کنید، من روز قیامت جواب شرعی ندارم، اما اگر ولی فقیه به من دستور دهد، حجت دارم."
این‌جا امام خمینی خیلی جدی فرمود که "من حکم نمی‌کنم، اما به عنوان یک شهروند حق دارم نظر خودم را بدهم یا خیر؟" خیلی جالب بود این عین عبارت امام که فرمودند، "من به عنوان یک شهروند اعلام می کنم که انتخاب غیر از ایشان، خیانت به اسلام است."
این جمله را که ایشان فرمودند، همه چیز روشن شد و واقعاً معلوم شد که موضوع چقدر عمق دارد. پس از این که فهمیدیم نظر قطعی امام، مهندس موسوی است، در محل دفتر ریاست جمهوری خدمت آقای خامنه‌ای رفتیم و ماجرا را خدمت ایشان شرح داده و گفتیم: "این دیگر حکم است. امام فقط لفظ حکم را نگفتند. امام تا آخر ایستاده است این که ایشان می‌فرمایند جز موسوی خیانت به اسلام است، حکم است."
آقای خامنه‌ای فرمودند: "برای من اتمام حجت شد"، لذا تصمیم گرفتند و مهندس موسوی را برای نخست وزیری مجدد معرفی کردند. 

 

مرتضی میردار، خاطرات حجت الاسلام و المسلمین ناطق نوری، تهران:

انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی چاپ دوم، 1385 ج2 ص76


نگاه درست یعنی این،وقتی که نظر شخص درباره یک موضوع با نظر ولی فقیه یکی نیست و معتقد است نظر خودش درست است باید به نظر خودش عمل کند مگر این که ولی فقیه "حکم" کند.حالا مقایسه کنید با مدعیان ولایت پذیری که کافی است شخصی  نظری مخالفِ نظرِ رهبری داشته باشد و آن را بیان کند تا فورا خود عمار پنداریِ این دوستان به اوج برسد و او را به بی بصیرتی،ضدیت با ولایت فقیه و... متهم کنند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۲ ، ۰۱:۰۴
سجاد دهقانی

مداح در  میان ضجه و مویه گفت:کمی دیرتر

-آقا ما جز تو کسی رو نداریم.

و با گریه ادامه داد:

-تو هم جز ما کسی رو نداری.

وجوان معلوم نبود که جواب مداح را می دهد یا حرف های خودش را میزند.:

-چرا ما فکر میکنیم که آقا در همه جای دنیا مظلوم و غریبن و این ماییم که با جشن تولد گرفتن برای ایشون، از غربت و مظلومیت درشون می آریم؟ عده ای اگر آقا رو نمی شناسن، از ایشون سوء استفاده هم نمی کنن، به ایشون ستم هم نمی کنن؛اونها به خودشون ستم میکنن. غربت و مظلومیت آقا فقط میون مردمی که نمی شناسنشون نیست، بیشتر از اون، در میان مردمیه که ادّعای شناخت و پیروی از ایشون رو دارن، در میان کسانیه که نام ایشونو تنور نان خودشون کرده ان.آقا بیشترین خون دل رو از دست کسانی می خورن که به اسم ایشون سکه جعل می کنن، شعبه راه می اندازن، دفتر نمایندگی می زنن و نام ایشون رو وسیله و دستاویز رسیدن به منافع خودشون قرار میدن.

اگر ما با بلند ترین صدا فریاد بزنیم: "آقا بیا!" امِا تو دلمون نیامدنشون رو ترجیح بدیم، یا حضور و ظهور ایشون رو مزاحم منافع خودمون بدونیم، آقا دلمون رو می بینن و صدای دلمون رو می شنون، نه فریادهای بی پایه و اساسمون رو.

.....

جوان با صمیمیِتی غیرمنتظره، سر در گوش من فرو برد و انگار قصد افشا کردن رازی را داشته باشد، جوهره ی صدایش را پایین آورد:

-دوست دارم برای یک لحظه اون بلندگو رو بگیرم و در حضور همین جمع، با همه وجود به آقا التماس کنم که "آقا نیا!"

کمی دیرتر-سید مهدی شجاعی


خودم میدونم که حتی نوشتن این مطلب هم برای رضای خدا نبوده و به قول نویسنده فاصله ام با دروزاه شاکرا فاصله ی نجومیه_حتی تو همین مطلب_ ولی دوست هم ندارم از اهالی دروازه کفورا باشم!!! التماس دعا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۲ ، ۲۲:۵۶
سجاد دهقانی


تو آن بتی که پرستیدنت خطایی نیست
وگر خطاست مرا از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیرگوشه ی چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک دلم  می تپد هنوز  اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
وگرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سردرگمی رسید چه خوب
که در ادامه ی این راه رد پایی نیست.

 


ضد-فاضل نظری

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۲ ، ۲۲:۴۳
سجاد دهقانی